سعدى

162

بوستان ( فارسى )

بجان آيد از دست طعنه « 1 » زنان * كه خود را بياراست همچون زنان اگر پارسايى سياحت نكرد * سفركردگانش نخوانند مرد 3340 كه نارفته بيرون ز آغوش زن * كدامش هنر باشد و راى و فن ؟ جهان‌ديده را هم بدرند پوست * كه سرگشتهء بخت برگشته اوست گرش حظ از اقبال بودى و بهر * زمانه نراندى ز شهرش به شهر عزب را نكوهش كند خرده‌بين * كه ميلرزد « 2 » از خفت و خيزش زمين وگر زن كند گويد از دست دل * به گردن درافتاد چون خر به گل 3345 نه از جور مردم رهد زشت‌روى * نه شاهد ز نامردم زشتگوى غلامى بمصر اندرم بنده بود * كه چشم از حيا در بر افكنده بود كسى گفت هيچ اين پسر عقل و هوش * ندارد ، بمالش بتعليم گوش شبى بر زدم بانگ بر وى درشت * هم او گفت مسكين بجورش بكشت « 3 » گرت بر كند خشم روزى ز جاى * سرآسيمه خوانندت و تيره‌راى 3350 وگر بردبارى كنى از كسى * بگويند غيرت ندارد بسى سخى را باندرز گويند بس * كه فردا دو دستت بود پيش و پس وگر قانع و خويشتن‌دار گشت * بتشنيع خلقى گرفتار گشت كه همچون پدر خواهد اين سفله مرد * كه نعمت رها كرد و حسرت ببرد كه يا رد بكنج سلامت نشست * كه پيغمبر از خبث دشمن « 4 » نرست ؟ 3355 خدا را كه مانند و انباز و جفت * ندارد ، شنيدى كه ترسا چه گفت ؟ رهايى نيابد كس از دست كس * گرفتار را چاره صبرست و بس حكايت جوانى هنرمند فرزانه بود * كه در وعظ چالاك و مردانه بود نكونام و صاحبدل و حق‌پرست * خط عارضش خوشتر از خط دست 3360 قوى در بلاغات و در نحو چست * ولى حرف ابجد نگفتى درست « 5 »

--> ( 1 ) . از طعنه به روى . ( 2 ) . ميرنجد . ( 3 ) . اين بيت و دو بيت قبل در بعضى از نسخه‌ها نيست . ( 4 ) . مردم . ايشان . ( 5 ) . در بعضى از نسخه‌هاى چاپى اين بيت هم هست : مگر لكنتى بودش اندر زبان * كه تحقيق معجم نكردى بيان